در ترجمه شعر

 

 

نگام ، فرهنگ و هنر _ قسمت دوم از گفتگوهای ناصر حریری با احمد  شاملو

 

– شما عملاً در ترجمه شعر تجربه فراوان دارید و قطعاً در این مورد صاحب نظریاتى هستید. ممکن است بگوئید شعر چه‏طور باید از صافى ذهن مترجم بگذرد و به زبان دیگر درآید که هم شعریت آن به گونه‏ئى که در زبان اصلى است زخمى نشود و هم در زبان میزبان بر تخت بنشیند؟
       – گاه یک شعر به تمامى و کلمه به کلمه قابل انتقال است. این تجربه‏ئى است که شخصاً از ترجمه پاره‏ئى از شعرهاى لورکا دارم. گاهى هم شعرى هست که به طور دقیق به زبان دیگر در نمى‏آید. در این صورت مى‏توان از ترجمه دقیق آن چشم پوشید و در عوض به بازسازى آن پرداخت. منتها این صورتِ بازسازى شده باید چنان رنگ و بوى متن اصلى آن را داشته باشد که انگار شاعرش آن را به این زبان دوم سروده. نمونه بارز این‏گونه ترجمه‏ها رباعیات خیام فیتز جرالد است.
به این شعر لنگستن هیوز نگاهى بکنید و به من بگوئید آیا فارسى‏اش همان حال و هواى انگلیسى‏اش را دارد یا نه:

در نعره خیزِ توفان      In times of stormy weather
عالم کر از هیاهو      She felt queer pain
دردى غریب، با زن      That said,
مى‏گفت: – زیر باران      “You’ll find rain better
بى سر پناه خوش‏تر!      Than shelter from the rain.”

در نیزه‏بار ِخورشید      Days filled vith fiery sunshine
تفسیده آتش از آب      Strange hurt she knew
دردش به طعنه مى‏گفت:      That made
– گرماى سخت سوزان      Her seek the burning sunlight
بى سایه‏گاه خوش‏تر!      Rather than the shade.

در چارْچارِ سرما      In months of snowy winter
که لانه گرم بهتر،      When cozy houses hold,
در مى‏گشاد و روزن      She’d break down doors
مى‏گفت: – لخت و لرزان      To wander naked
در جایگاه خوش‏تر!      In the cold.

   – یک جا گفته‏اید جهانى نشدن آثار مکتوب ما براى خودش بحثى دارد. ممکن است به این بحث اشاره‏ئى بکنید؟
       – پاره‏ئى از دوستان به مطرح شدن شعر و ادبیات ما در سطح جهان، از نظر حیثیت ملى مثلاً، بسیار اهمیت مى‏دهند. من مسأله را از این زاویه چندان مهم نمى‏بینم. ما در ترجمه شعر به شدت گرفتار مشکل زبانیم. از مختصات مهم شعر ما یکى در آمیختگى آن با زبان است. همان مشکلى که مثلاً در ترکى‏ شعر ناظم حکمت با آن روبرو است که شاهکارهایش فقط در زبان خودش شاهکار است ودر زبان‏هاى دیگر نه فقط شاهکار نیست بلکه گاه کاملاً نا مربوط و هذیان است. مترجم هر اندازه هم که چیره‏دست باشد حتا ده درصد آن را نمى‏تواند به زبان میزبان منتقل کند. مشکل دیگر صلاحیت مترجم است که گاه یکسره با فرهنگ شاعر بیگانه است ولى به خودش اجازه ترجمه مى‏دهد. بلائى که به عنوان نمونه بر سر شعرهاى خود من آورده‏اند. آن یکى «حرمتى» را خوانده است «خرمنى» و ترجمه‏اش کرده «یک خرمن»!
این آخرین سطر یکى از شعرهاى من است:
و راه آخرین را در پرده‏ئى که مى‏زنى مکرر کن.
مترجم که از قضا یکى از دوستان بسیار عزیز من است بدون توجه به این‏که راه و پرده دو اصطلاح موسیقى است (چه راه بود که در پرده مى‏زد آن مطرب – حافظ) برداشته از آن ترجمه‏ئى داده است در این حدود که مثلاً: «پرده‏ئى که جلو در آویزان مى‏کنى راه راه باشد.» یا «جاده را در پرده‏ئى که مى‏آویزى تکرار کن»! – آن یکى کلمه «سِفْر» به کسر سین و سکون ف را که مفرد اسفار و به معنى کتاب بزرگ است و نام هر بخش از تورات، از قبیل «سِفْرِ پیدایش» یا «سِفْرِ خروج»، به کورى چشمِ کسره زیر حرف سین و سکون بالاى حرف ف «سَفَر» خوانده. یعنى به فتح هر دو حرف. حالا این موارد را من برحسب اتفاق دیدم. شعرهائى از من به هلندى چاپ شده، یا دوستى ترجمه مجموعه‏ئى از مرا به فنلاندى به‏ام محبت کرد. خب، از کجا بدانم در آن‏ها مترجم عزیز که مسلماً نیت سوئى هم نداشته پشت درى را جلو آخرین کوچه آویزان کرده یا چه دسته گل دیگرى به آب داده.
برگردان ترجمه فرانسوى این دو سطر را:
هرگز از مرگ نهراسیده‏ام‏
اگر چه دستانش از ابتذال شکننده‏تر بود …
چیزى در این حدود از آب درآورده‏اند: «من که دستانم از ابتذال شکننده‏تر است چرا باید از مرگ بترسم؟» – مى‏بینید؟ انگار آدم کفاره گناه نکرده‏ئى را مى‏دهد. آن شعر معروف نیما – «خانه‏ام ابرى است» را – ترجمه کرده‏اند: «خانه‏ام یک ابر است»! – البته این نوع گرفتارى‏ها بیشتر مربوط به ترجمه شعر است. خوشبختانه امر ترجمه قصه و رمان به‏طور جدى آغاز شده و خیلى هم خوب پیش مى‏رود. هرچند که مثلاً در ترجمه انگلیسى قصه‏ئى، الم سرات که به معنى الم شنگه و این حرف‏ها است ترجمه شده بود «علم بالاى پل صراط»! – این را پروفسور مایکل هیلمن به من نشان داد.
      – از همه ترجمه‏هاى اشعارتان ناراضى هستید؟
       – به هیچ‏وجه. در سال ۱۳۵۴ دکتر دراگوتین دومانچیچ مجموعه‏ئى از شعرهاى مرا به زبان صربى ترجمه کرد که موفق درآمد. ترجمه‏ها با نظر خود من و با وساطت زبان فرانسه و مساعدت دکتر اسماعیل خوئى صورت گرفت. دراگو در زبان خودش صاحب‏نام است و من هم دست‏کم شعر خودم را غلط نمى‏خوانم.
هم الآن گزینه‏ئى از شعرهاى من در ارمنستان چاپ شده است. شعرها دقیق ترجمه شده و مترجم، آقاى نوروان، زمستان ۷۰ که به ایران آمد هرجا کم‏ترین تردیدى داشت با من درمیان گذاشت و همسرم دقت ترجمه را تأیید کرد. ترجمه‏هاى دکتر کورت شارف به آلمانى هم قابل اعتماد است چون به اتفاق یکدیگر روى آن‏ها کار کردیم و اشراف او به زبان فارسى هم حلال مشکلات بود. کورت که مردى چند زبانه است شعر معاصر ما را به پرتغالى زبان‏ها هم معرفى کرده‏است. دیگر مى‏توانم از ترجمه پروفسور لئوناردو آلیشان به انگلیسى بگویم که نه فقط خود شاعر قدر اولى است‏(  در شماره ۳۱ هفته‏نامه کتاب جمعه چهار شعر درخشان از او به چاپ رسیده. ) سال‏هاى  درازى هم هست که همین شعرها را در دانشگاه سالت لیک سیتى تدریس مى‏کند و تسلطش بر هر دو زبان فارسى و انگلیسى و آشنائى کاملش با این شعرها جاى هیچ نگرانى باقى نمى‏گذارد.
     – شاید ترجمه شعر ما با دشوارى‏هائى همراه باشد، ولى آیا نظیر همین دشوارى‏ها در برگردان شعر دیگران به فارسى وجود ندارد؟
       – سوآل‏تان عالى است. ببینید: من به، حتا بعضى‏شان با کمک کتاب لغت دست به ترجمه مى‏زنند! – یکى براى ما که سرگرم تهیه ویژه‏نامه‏ئى در مورد شیلى بودیم ترجمه چند شعر پابلو نرودا را فرستاد که اگر یکى از همکاران برحسب اتفاق با شعرى که خوشبختانه روى بقیه بود آشنائى قبلى نداشت ببینید چه افتضاحى بار مى‏آمد: آن شعر که مرثیه یکى از قهرمانان بود با چنین سطرى شروع مى‏شد (از حافظه نقل مى‏کنم): «بر تخته‏ئى از چوب گردو بلندش کنید»، که مترجم از آن چنین سطرى درآورده بود (باز هم از حافظه)«به درخت گردو دارش بزنید»! – خب، ما ترجیح دادیم باقى ترجمه‏ها را همان‏طور نخوانده به مترجم پس بدهیم. در ترجمه، و بخصوص در ترجمه شعر، باید شرافتمندانه طرف شاعر را گرفت. مع‏ذالک من معتقدم ما به سختى از قافله عقبیم. ما باید پیگیرانه در جریان فرهنگ جهان باشیم. بسیارى از جریان‏هاى مهم ادبى جهان در کشور ما نا شناخته مانده. فکر کنید: یکى از مهم‏ترین آثار ادبى این قرن که نوشتنش در سال ۱۹۴۰ به پایان رسیده تازه حالا پس از پنجاه سال به فارسى منتشر مى‏شود. یعنى در ۱۹۸۹! – رمان بزرگ خانواده تیبو را مى‏گویم.
   – حالا در ظرف سه سال سه بار تجدید چاپ شده.
       – واقعاً باید ممنون دکتر نجفى باشیم. ترجمه این کتاب فقط از او برمى‏آمد. گو این‏که آن وسطها کارش را رها مى‏کند مى‏چسبد به آن کتاب فضل فروشانه ضد خاطرات مالرو.
      – راستى از ترجمه دن آرام چه خبر؟
       – مشغولم. ولى براى تمام کردنش فرصتى دارم؟ اصل کتاب در هشت جلد است. دو جلدش را از روى ترجمه فرانسویش تمام کرده بودم که آقاى ایرج کابلى از راه رسید. مردى چند زبانه و عاشق این کتاب عظیم. متن روسى و ترجمه انگلیسى آن را هم با خود آورده بود و به من نشان داد که هر دو ترجمه فرانسوى و انگلیسى کتاب از همان جمله اول غلط است. درست از همان جمله پنج شش کلمه‏ئى اول! – او خود به ترجمه کتاب از متن روسى اقدام کرده بود و قرار گذاشتیم کار را به اتفاق پیش ببریم. متأسفانه او ناچار است هر از چندى براى کارهایش به خارج برود و من هم پانزده ماهى نبودم. یعنى کار تا همین‏جا سه سالى به تعویق افتاده. در عوض حالا سخت مشغولم.
     – صحبت‏مان بر سر نقد بود. یک نقد خوب در کار یک هنرمند تا چه اندازه مى‏تواند مؤثر باشد؟
       – ببینید، حتا حرفه‏ئى‏ترین دسته‏هاى فوتبال هم که قهرمان جهان مى‏شوند نمى‏توانند از داشتن یک مربى آگاه بى نیاز باشند. این مربى پس از هر مسابقه‏ئى نکته به نکته تاکتیک‏ها و بازى افراد را نقد و بررسى مى‏کند و صواب و خطاى بازى‏هاشان را برمى‏شمرد. همیشه یکى باید باشد که از بیرونِ گود نگاه کند. کسى که خودش وسط گود است درست و نادرستِ کارش را نمى‏تواند بسنجد. البته نویسنده و شاعر و نقاش و بالرین و آهنگساز و هنرپیشه و عکاس و خلاصه هرکه خلاقیتى دارد چه بهتر که خودش بتواند در کارش قضاوت کند و منتقد سختگیر اثر خودش باشد. این کار براى کسانى مشکل‏ است و براى کسانى محال. من خود در کارم بسیار سختگیرم. فوت و فن‏هاى کار هم به قول قدیمى‏ها چنان «ملکه»ى ذهنم شده که براى کاربردشان نیازى به فکر کردن ندارم و به ندرت در شعرى که مى‏نویسم دست مى‏برم. با وجود این تا چیزى را از صافى قضاوت دوستانم که بعض‏شان سخت مشکل‏پسند هم هستند نگذرانم منتشر نمى‏کنم. به هر حال یکى این وسط باید دل بسوزاند، نشان بدهد که شایستگى قضاوت دارد و دست به کار شود. من بارها گفته‏ام رهبرى هنر هر عصرى را ناقدان هنرى آن عصر بر عهده دارند. ادبیات غنى قرن نوزدهم روس را در حقیقت بلینسکى‏ها ساخته‏اند.

One thought on “در ترجمه شعر

Comments are closed.