شعر سیاسی : گرگ ها به میهمانی سگان گلّه می روند ؛ دزد های قافله به ” سرزمین غلّه ” می روند / رحیم رسولی

 

 

حدّ و حدود 

 

بعد فکر می کنم
بشر
چقدر خسته است

بعد فکر می کنم
خدا
چقدر جای حق نشسته است

بعد فکر می کنم
خلاصه که تمام می شود
وقت کوچ می رسد …اِلیه راجِعون
مرگ بر سر همه خراب می شود
موقع حساب می شود
انتقام نابرابری و بی عدالتی گرفته می شود

بعد فکر می کنم
َلعَلّکُم تَذَکّرون

بعد فکر می کنم
به رهزنان و دزد ها
نا امید می شوم که راه بسته است
گردن شتر کج است

بعد فکر می کنم
اجل خبر نمی کند
گاهی البته
پیش از امدن سراغ دزد و قاتل اطلاع می دهد
فرصت دفاع می دهد

بعد فکر می کنم
ساربان اگر که ساربان ماست
اشتر و خدا که هیچ
مرگ هم بدون امر او نفس نمی کشد
زور او فقط به مردمان تیره بخت می رسد

بعد فکر می کنم
گشایشی نمی شود از این ستون به آن ستون
ابلهانه چشم ما به جاده های روبروست

بعد فکر می کنم
اگر هنوز
هی هی شبان به گوش گله آشناست
قطع دست دزد گوسفند حکمت خداست
گرگ ها به میهمانی سگان گلّه می روند
دزد های قافله به ” سرزمین غلّه ” می روند

بعد فکر می کنم
که راست گفته اند
بازگشت جملگی به سوی اوست

✍️ دیدگاه شما 🙏