اعتصاب و تحصن؛ نشانه های درک درجازدگی/ جواد لعل محمدی

 

 

نگام ، حقوق بشر _ قابل پیش بینی بود. این ضعف مدیریت و سوءسیاست خارج از عرف و مشحونِ از قانون گریزی، که با ردای ریاست و هاله قداست، انگشت تحریک در چشم مردم می کرد، اگر نافرمانی در پی نداشت، حیرت باقی می گذاشت.

 

 

به گزارش سحبانیوز سایت حقوق بشر ایران ، اعتصاب کامیونداران و بازاریان و کارگران و کشاورزان و تحصن معلمان که رای العین جهانیان شد، نه آشوب بود و نه اغتشاش؛ بلکه انعکاس حساسیت اقشار مختلف اجتماعی بود که در این فضای غبار آلود، با چشمانی بازتر روزهای تلخ و آینده سخت هموطنانشان را رصد می کردند و چون گفتمان مطالبه گری و مباحثه دمکراتیک شان با بی پاسخی و بد پاسخی مسئولان حکومتی ایران مواجه شده بود، با تغییر آرایش، الگوی مطالبه گری را به سمت و سوی اعتصاب عمومی هدایت کردند.

یادآوری کارنامه دو دهه گذشته حاکمیت در ایران، به اندازه یک ابر دل هر شهروند ایرانی را می گیرد و حدیث اش را پردرد می سازد. حکایت ناقدان و مفسران و معلمان و نویسندگان و روزنامه نگاران و درویشان و حامیان محیط زیست و فعالین مدنی و حقوق بشر و مردان و زنانی که در اعتراض به نبود آزادی های فردی و تحمیل اعتقاد واحد و پوشش اجباری، لب به اعتراض گشودند و گرفتار عسس و خفیه نویس شدند و با گزارش های نارس و ناقص زندان را تجربه می کنند، قرائت امروز و دیروز نیست.

کشاورزان و بازاریان و کارگرانی که تحریم، تولید و کسب و کارشان را به یغما برده است و نبود روابط مناسب دیپلماتیک پای اقتصادشان را فلج کرده و جوانانشان را از بیکاری حیران و سرگردان کرده است.

سالخوردگان و زنان و مردانی که نانِ بازنشستگی شان را با مجوز حاکمیت، به امید گشایشی در کارِ بیکاران وطن، سرمایه بانک ها و موسسات خصوصی کرده اند و صاحبان این موسسات دست در صندوق امانت ایشان برده و خودشان را به راهروهای قوه قضاییه سپرده اند.

نویسندگان و روزنامه نگارانی که به صد زبان، یاری در تدبیر ملک و تنظیم نظام می کنند و پنجره خبر و نظرشان به طرفه العینی توسط صاحبان صدای ناسیما که این منصب را خلیفه بخشی می دانند، بسته می شود و کارشان سانسور و خبرشان تحریف و حوادث و اتفاقات گزارش شده توسط ایشان وارنه و واژگونه می شود.

خیل درویشان که به لطف پارسایی و دل سوخته و لب دوخته و خون ریخته و دامان دریده، طریقت و حقیقت شان چین و چروک نمی خورد و منتظرند تا آخر الامر در این قحط سال عدالت، آه شان به گردون رسد و آتش انتقام الهی به خونخواهی آید.

فعالان مدنی و مدافعان حقوق بشر و سایه گستران محیط زیست که چون در این زمانه پر های و هوی و لال پرست لب به سخن می گشایند و از حق اعتراض و اعتصاب و انتقاد و امنیت اجتماعی و قحطای محیط زیست صحبت می کنند، به فتح الفتوحِ خواجگان، انگ جاسوسی به سینه سوخته شان الصاق می شود.

تقاضای انبوه اجتماعیِ مانده پشت در دانشگاه ها که نه از جمله فرزندان وزرا هستند و نه از الیگارشی حاکم بر نظام اسلامی و نه کسانی که به پشتوانه ثروت فراهم شده از رانت، خیالات خود را به منزل مقصود می رسانند؛ بلکه جمعیتی هستند از جنس کوچه که از جفای روزگار خسته اند و دل به حمایت دولت بسته اند تا آموزش عالی رایگان به عنوان یک حق عمومی نصیب شان شود و به امید یک زندگی بهتر و سرشار از صلح، جاده مهاجرت پیش نگیرند.

و یا پدران و مادرانی که نگرانند و به قول دکتر محمد فاضلی، احساس می کنند زندگی فرزندانشان از شش-هفت سالگی تا نیمه راه جوانی، توسط آموزش و پرورش به گروگان گرفته می شود و آنان مجبورند کتابهایی را بخوانند که هیچ خلاقیتی برای تغییر جهان و هیچ شوری برای آموختن و هیچ مهارتی برای زندگی کردن ایجاد نمی کند. نه یاری رسان دین شان است و نه قلمی برای نوشتن. حرفه نمی آموزند و قریحه هنری شان نابود می شود. گروگان هایی که از خودشان اختیاری ندارند و به دستور گروگانگیر عمل می کنند و بالاجبار منتظر می مانند تا لحظه خلاصی و پایان کل این دوران؛ تا از شر همه این ها خلاص شوند.

باری! به مهر و دلبستگی همین مطالبات است که جنبش اجتماعی در قالب اعتصاب شکل می گیرد و فارغ از منافع و تضاد اقشار و طبقات مختلف اجتماعی، معلم و دانش آموز و اولیاء و دانشگاهیان و کارگران و بازاریان و کشاورزان و کامیونداران را به عشق گشودن فضای تفکر و گسستن زنجیر تحجر متحد می کند تا ساختار سخت و ایدئولوژیک حکومتی با فرهی و قدسی سازی مسائل، داشته های زمینیِ آنان را به یغما نبرد و چرخشی در قدرت فراهم کند.

اگر امروز شاهد اعتصاب و تحصن هستیم، درک درجازدگی غریبی است که مردم آن را طی دو دهه اخیر احساس کرده و در پی آن هستند که این مرگ تدریجی را متوقف کنند و کورسوئی به وجود آورند تا بلکه تپیدن نبض جامعه متوقف نشود. اگر معلمین کشور اعتراض سکوت خود را -که ناب ترین زبان برای حاکمیت بود-، با تغییر جهت به تحصن تبدیل کردند، نه به معنای دست از کار کشیدن، بلکه با هدف منفعل کردن مقاصدی بود که نیت قدرت حاکم را الغا می کرد و ترسِ از بیماری هایی که اجتماع و اقتصاد و فرهنگ را نشانه رفته بود و اتخاذ راهکاری که کنترل روند فزاینده آسیب های اجتماعی را به دست گیرد و اپیدمی آن فراگیر نشود و موجبات تغییر سیاست ها را از طریق اخذ تصمیم های کارشناسی فراهم کند تا ان شاء الله در آینده نزدیک شاهد جامعه ای باشیم که سیاست اش جامعه محور باشد و مدنیت صدر نشین باشد.